من همیشه از تحولات مداوم و ضرورت سازگاری پیوسته با شرایط دارم شکایت میکنم؛ ولی در واقع توی یکسری از جنبههای زندگی من ثبات باورنکردنیای مشاهده میشه که من اغلب خودمو توی حالت ایگنورنس نسبت بهشون پیدا میکنم و این از اصول قدردانی به دوره. مثلا همینکه مهم نیست چقدر تلاش میکنم و طوری به پرفکشن نزدیک میشم که تقریبا میتونم لمسش کنم، مهم نیست چقدر زندگی و پیشرفت و ترجیح خودمو به تعویق میندازم، هیچوقت نمیتونم رضایت مامانمو جلب کنم. هیچوقت قرار نیست براش کافی باشه. هر بار خودمو انقدر به چالش میکشم که از شدت خستگی و فرسودگی باید حتما قبل از خواب یه سِشن گریه و مدیتیشن داشته باشم و باز هم مامانم میرسه و منتقد و عصبانیه و مطمئن میشه صدا و محتوای سرزنششو حداقل به 4 نفر برسونه که با توجه به اینکه دایره اجتماعیش محدوده، خیلی تحسین برانگیزه.
علاوه بر اون، ثبات جاهای دیگهای هم پیدا میشه. مثلا افسردگی و اضطراب و کمالگرایی همین گوشهکنار خونه نشستن و تکون نمیخورن. البته به مرور هی رشد در جرم و حجم این موجودات داریم چون تغذیهشون خوبه ولی نوع ثابته. اینکه من خیلی سخت میتونم بدون عذاب وجدان استراحت کنم، ثابته. درخواستها و خواستههای من تقریبا همیشه نادیده گرفته میشن و نمیتونم به یاد بیارم آخرین باری که واقعا به خودم و پرسپکتیو خودم بها دادم کِی بوده. و به چی منتج شده؟ انتظار و نارضایتی بیشتر و بهونههای الکیتر و خلاقانهتر.
خیلی زندگی اینروزا جالبه. امیدوارم توی هر پوینتی از زمان که برمیگردم و اینو میخونم از این فضای Abusive و تاکسیک تا جای ممکن دور شده باشم. نمیتونم صبر کنم.
برچسب:
نویسنده: زهرا رجبی