میدونم که وبلاگ قبلی یه سری دوست و خواننده خاموش داشتم که برای همیشه از دست دادم و آدمی که من هستم، هنوز گاهی بهشون فکر میکنم. هنوز به آدمی که بودم هم فکر میکنم.
نوستالژی دشمن من بوده همیشه. گذشته خیلی قشنگتره و غنیتر و من آدم عبورنکنیام. گذشتهگراییم رو ببخشید من سالهای طلاییمو همیشه پشت سر پیدا میکنم. اگه با من حرف زدید چندبار و منو فهمیدید و من شما رو فهمیدم، بدونید که من قطعا غصهی ارتباط گمشدهمونو میخورم. اگه براتون نوشتم و شما برای من نوشتید بدونید که اون هنوز والاترین شکل اتصالیه که تجربه کردم و بهش فکر میکنم. برای من همون لحظهای که یه چراغ توی تراس ذهن من روشن شده و روی نیمکتش یکی دو دقیقهای کسی همراهیم کرده، هدیهی بزرگیه. واقعا نمیدونید توی قطحی معنا چه هدیه بزرگیه و سوگیه که برای من حلنشدنیه.
به هر حال من همون بچه دبستانیایام که شب و روز با خدا حرف میزد، چون وعدهی دانایی مطلق بهش داده بودن و توی مغز کوچولوی توسعهنیافتهش میفهمید هیچکی اونطوری که هست، ادراکش نمیکنه و دو سال بعد آگنوستیک شد و علنا هر چی سیستم حمایتی (خدا) داشت، از دست داد و هنوز دلش برای رابطهی parasocialش با خدا تنگ میشه؛ شما تخممرغاتونو نذارید تو یه سبد ولی.
الان توی برههایم که بیشتر از قبل ولع ارتباط دارم و هی خودمو اینجا پیدا میکنم. میدونم که مثل قبل نیست هیچی؛ فقط تعقیب یه حس گمشده و یه میل شکوفانشدهست. یه استراتژییی که قبلا کار میکرد و الان یه عضو خیالیه؛ از ساعد قطع شده و الان یه مختصات بهخصوصی ازش داره سوزن سوزن میشه و هیچ راه حلی نیست براش.
برچسب:
نویسنده: زهرا رجبی