350
350 وقتشه که دوباره بنویسم. مثل همه‌ی کارای طلسم‌شده‌ی دیگه‌ای که هزار و چند ساله به تعویق انداختم، این یکی هم تبدیل به وظیفه شده و یه فکر تکرارشونده‌ی وسواس‌گونه. نمیدونم این بازی از کِی شروع کار شد. بازی‌ای نیست که مورد علاقه من باشه. نقش من اینه که بشینم یه کنار و فکر کنم و عذاب بکشم. نقش بقیه هم...
351
351 کل ماه استرس یه تسک ساده رو دارم و وقتی انجامش میدم استرسش میمونه و هیچ احساسی از اون تیکی که کنارش میخوره دریافت نمیکنم. پرونده‌ش باز میمونه چون نمیتونم با کاری که انجام میدم صلح کنم. تا ابد باید درگیر نفرین کارهای نکرده باشم حتی وقتی خاک نشسته روشون و اهمیتشون طی زمان از دست رفته. حتی وقتی لبا...
356
356 طوری که می‌نویسیم فهم ما رو شکل میده از مسائل. من خیلی مواقع جلوی خودمو میگیرم که موقع نوشتن به تجاربم یا هویتم یا حالا هر چیزی که مربوط میشه به "من" یه واقعیت منفی تحمیل نکنم. خیلی مواقع شکست می‌خورم چون من به پرسپکتیو رنگین‌کمونی و سلامت روانم شهرت ندارم. در واقع به هیچی شهرت ندارم چون کلا ذهن...
357
357 من همیشه از تحولات مداوم و ضرورت سازگاری پیوسته با شرایط دارم شکایت می‌کنم؛ ولی در واقع توی یکسری از جنبه‌های زندگی من ثبات باورنکردنی‌ای مشاهده میشه که من اغلب خودمو توی حالت ایگنورنس نسبت بهشون پیدا می‌کنم و این از اصول قدردانی به دوره. مثلا همینکه مهم نیست چقدر تلاش می‌کنم و طوری به پرفکشن نز...
358
358 من متوجه شدم اگر ننویسم به زوال نزدیک‌تر میشم. روزهام در‌هم‌تنیده و مبهم‌ان و خاطره‌ای منسجم از چند سال اخیر ندارم. بیشتر به خاطر اینکه تمایل نداشتم چیزی به یاد بیارم. هر روز بیدار می‌شدم، تپش قلب داشتم، مه مغزی همیشه حاضر بود، کارهای اشتباه دیروز رو تکرار می‌کردم، شب چندتا استراتژی بی‌فایده رو ...
359
359 در مدت اخیر حس میکنم دائما وسط یه بحران تازهم در حالیکه بحران قبلی هنوز مدیریت نشده، حاضره و فضا اشغال کرده. انگار از یه نقطه زمانی به بعد، خط تولید بیچارگی برای زندگی من مختل شده و دیگه محصولات مربوطه خروجی مناسبی ندارن؛ فقط تولید و انباشته میشن.هی میرم به این و اون میگم فقط یه روز استراحت میخو...
360
360 می‌دونم که وبلاگ قبلی یه سری دوست و خواننده خاموش داشتم که برای همیشه از دست دادم و آدمی که من هستم، هنوز گاهی بهشون فکر می‌کنم. هنوز به آدمی که بودم هم فکر می‌کنم.نوستالژی دشمن من بوده همیشه. گذشته خیلی قشنگتره و غنی‌تر و من آدم عبورنکنی‌ام. گذشته‌گرایی‌م رو ببخشید من سال‌های طلایی‌مو همیشه پشت...
361
361 روز خوبی بود در روز جاری.رفتیم صبحونه خوردیم, راجع به کِی‌پاپ حرف زدیم با اینکه اصلا صلاحیت اظهار نظر راجع‌بهش رو نداریم. در مورد هشدار اشعه فرابنفش در حالی‌که زیر نور خورشید بودیم و داشتیم اجازه می‌دادیم جادوشو بکنه هم حرف زدیم. غیر از اون، نه زیاد.کار بانکی عقب افتاده‌مو انجام دادم. کاراملو بر...
342
Can't not think of all the cost And the things that will be lost Can we just get a pause? To be certain we'll be tall again
343
چرا هیشکی هیچ اقدامی در مورد کلاس ساعت هشت صبح نمیکنه؟ چجوری این قضیه به اندازهای منطقی به نظر رسیده که عادیسازی شه طی تاریخ؟ من مثلا کی باید از خواب بیدار شم، گریه صبحگاهیمو بکنم، افکار پوچگرایانهمو سرکوب کنم، به دیوار زل بزنم، صبونه بخورم، وسایلمو جمع کنم، حاضر شم، حرکت کنم و برسم؟ ظالمانهست. سرده...
344
کل تجربه زندگی خوابگاهی مثلا دو ترمش بسه. دیگه واقعا وقتی برای ترم سه ارشد برای نمیدونم بار چندم دارید کارتون و چمدون حمل میکنید از ۱۲۰۰ تا پله حس پیرزنیو دارید که میخواد بشینه تو آفتاب درد استخوناشو تسکین بده و دمنوش بابونهشو بخوره و به جاش آوردنش سر ساختمون بیل دادن دستش.# نمیدونم. + نوشته شده در ...