من متوجه شدم اگر ننویسم به زوال نزدیکتر میشم. روزهام درهمتنیده و مبهمان و خاطرهای منسجم از چند سال اخیر ندارم. بیشتر به خاطر اینکه تمایل نداشتم چیزی به یاد بیارم. هر روز بیدار میشدم، تپش قلب داشتم، مه مغزی همیشه حاضر بود، کارهای اشتباه دیروز رو تکرار میکردم، شب چندتا استراتژی بیفایده رو یاد میگرفتم برای اینکه از از همگسیختگی روانم جلوگیری کنم؛ چون از صبح داشتم دست و پا میزدم و به غروب که میرسید دیگه از تحمل خارج بود. حتی شکایت، صحبت، مشاوره، قرص یا تراپی راه حلهای مستهلک بودن. حین یادداشت برنامهی روزانهم طوری آشفته میشدم که انگار چندتا حیوون وحشی قصد جونمو دارن و همهی راههای گریز رو امتحان کردم، همه آلات جنگی و زورمو به کار گرفتم و الان فقط قابلیت اینو دارم که از واقعیت گسسته شم. وقتی تموم میشد فقط یه لیست داشتم که قرار بود فقط بیست درصد مورد اول رو محقق کنم.
تقریبا مطمئنم ارشد، شیمی مغز منو جامعا دگرگون کرد و الان کاراکتری که دارم شبحیه از اونی که قبلا بودم. شاید فقط ارشد نبود و همهی دگرگونیهای بود که با ارشد اومد. ولی ارشد بیشتر از همه بیشتر بخشای جالب منو منزوی و دفن کرد. ممکنه دراماتیک به نظر برسه ولی واقعیه. حس میکنم بزرگسالی آدمو از زاویههایی که منحصر بهفردش میکنن، عاری میکنه. ذهن آدمو آلوده میکنه به روزمرگی و نگرانی و تکرار و این خیلی اعتیاد آوره. افکار مزاحمی که ناچارت میکنن هی کماهمیتترین بیانات رو دوباره چک کنی و برای اینکه حواس خودتو از اون شرح کماهمیت پرت کنی، به خودتخریبی رو میاری.
نمیدونم چرا انتخابهامو الان نادرست برداشت میکنم. همهی قدمهایی که به زور و با هزار زحمت برداشتم الان بیهوده و بیجهت به نظر میرسن. انگار کل زندگیمو داشتم تلو تلو میخوردم. نیاز دارم کاری کنم.
کانال تلگرام زدم ولی مخاطب محدود و شناس آدمو معذب و مشغول رضایتطلبی میکنه. نمیدونم چی بنویسم که از ادراکشون به من فاصله نداشته باشه و با خود من همراستا باشه. البته من همیشه همون تصویری از خودمو ارائه میدم که فکر میکنم درسته. منتهی در اون قالب حس جالبی نداره.
نمیدونم به نوشتن اینجا متعهد میشم یا نه. فعلا اینو میذارم اینجا. شاید برگشتم و شاید همین کفایت کرد.
برچسب:
نویسنده: زهرا رجبی