وقتشه که دوباره بنویسم. مثل همهی کارای طلسمشدهی دیگهای که هزار و چند ساله به تعویق انداختم، این یکی هم تبدیل به وظیفه شده و یه فکر تکرارشوندهی وسواسگونه. نمیدونم این بازی از کِی شروع کار شد. بازیای نیست که مورد علاقه من باشه. نقش من اینه که بشینم یه کنار و فکر کنم و عذاب بکشم. نقش بقیه هم برام مبهمه. همزمان زیاد فکر میکنم و به هیچی فکر نمیکنم. منی که هر فکر خوشایند و ناخوشایندی رو نگه میداشتم و مینوشتم و تامل میکردم، دیگه نمیخوام محتوای افکارمو بدونم. شاید چون نمیدونم چیان.
احساسات گیجکنندهن. شاید چون گاهی طبق انتظار رخ نمیدن. گاهی پیچیدگی فقط از دل این بر میاد که واقعیت ترسناکه و پذیرشش زمان میبره. ولی از طرفی من اکثر اوقات درگیر اینم که آیا واقعیت اصلا وجود داره یا ذهن ما دوست داره همهچیو سادهسازی کنه و خروجیگرایی و ترس از آشوب ما رو به یه واقعیت متصل میکنه. به هر حال که من اون آشوبو حس میکنم و نمیدونم. شاید این احساس از همون روزی برمیاد که به جای این که تفکر انتقادیمو خاموش کنم، تصمیم گرفتم بهش پر و بال بدم و الان به حدی رسیده که یا باید انرژیمو روی نقد سینما و تلویزیون متمرکز کنم یا عقلمو جامعا از دست بدم.
مردم توی تیک تاک و فلان راست میگفتن. Delusion واقعا solutionه. ولی من همیشه این هشیاری زیرکانه رو تحت هر شرایطی دارم و پروسهی توهمو داره برام یهکم تلخ میکنه.
دغدغهها زیادن. دغدغههای واقعی و نزدیک به سطح. بزرگ که میشی به تدریج به همونا تقلیل پیدا میکنی و همزمان فک میکنی که یه بچهای که دست و پای روانش ژلهایه و نمیدونه کجا و کی و چطور چکار کنه. مثلا من اکثر اوقات دارم به پول فکر میکنم که حقارت آمیزه. چون پول واقعی نیست و ما به عنوان بشر کانسپتشو به وجود آوردیم و بعد بقامونو بهش وابسته کردیم. ولی الان بیپولی واقعیترین چیزیه که برامون اتفاق میافته و بیپولی درد داره. گاهی درد فیزیکی حتی. چون ممکنه به خاطرش خودمونو جلوی ماشین بندازیم یا کار خلاقانهتری بکنیم.
یکی از اون دغدغهها اینه که چطور به پدرت همونطوری که بهت آسیب میزنه، آسیب بزنی و بعد اون بدون اینکه تلاش کنه فقط با صدای قدماش توی راهرو که با در زدنش همراه میشه، عصبیت میکنه و بازیو میبره.
همزمان بیماریهای روانی هم هست. مثلا همون محوری که اول طرح کردم. احساس اینکه همهچی وظیفهست. حتی چیزی که قبلا بهت لذت میداده الان فقط بخشی از برنامه روزانهته که انجامش نمیدی و بابتش خودتو سرزنش میکنی.
من همیشه از اینکه در حال تلاش دیده بشم خجالت میکشیدم که در واقع باخت خودمو تضمین میکنه. چون دوست ندارم دست و پا بزنم. دست و پا زدن و درمونده بودن و کلا وجود داشتن یهکم شرم آوره. و من بدون اینکه قصد کنم هم دست و پا میزنم و هم درموندهم و هم وجود دارم.
ولی همهچی همیشه رنجآور نیست. دیشب اینجا برف اومد و به نظر میومد آسمون از همیشه وسیعتره، عمق داره و انگار فرصتا بیاتمامن و تخیل جریان داره و زیبایی نزدیکه و من خوشحال بودم.
امشب؟ عصبانیام و ناراحتم و آشفته و دارم چیپس میخورم که موقتا احساس بهتری داشته باشم. هیچوقت کمک نمیکنه ولی خوبه که هست.
برچسب:
نویسنده: زهرا رجبی